بعضی وقت ها...
بعضی وقت ها:
از بس خستم که خوابم نمی بره.
از بس می خوابیدم که حال ندارم بیدار بشم.
از بس گرسنم میشه که نای غذا خوردن واسم نمی مونه.
اونقدر می خورم که تا دو روز هیچی نمی تونم بخورم.
اونقدر می خندم که اشکم در میاد.
اونقدر گریه می کنم که خندم می گیره.
اونقدر راه میرم که پاهام دیگه دنبالم نمیان.
از نشستن زیاد ،جام و میدم به یه نفر دیگه و می گم:می خوام یکم بایستم،شما بشینید.
از ندیدن زیاد حالت چهره اش یادم میره و مجبورم کلی به مغزم فشار بیارم تا دوباره تو ذهنم ببینمش.
گاهی چون زیاد باهاش هستم ازش می خوام که تا چند وقت هم دیگرو نبینیم.
اونقدرتنها می شم که حتی وجود خودمم حس نمی کنم.
پیش اومده که واسه دیدن دوستام کلی وقت کم آوردم.
بعضی وقتها شده که دو روز تلفنم زنگ نخورده.
بعضی وقتها هم هر کی زنگ می زنه گله داره که چرا همش پشت خطم.
اونقدر به خدا نزدیک می شم که هوس مرگ می کنم.
بعضی وقتها هم از ترس مرگ به روی خودم نمیارم که خدا یی هم هست.
بعضی وقتها از پول زیادی به گدای سر چهارراه 5000تومنی میدم.
بعضی وقتها گیر 500تومن می شم و می مونم چه بکنم.
در کل:
گاه چون ابر بهاران سرکش
گاه چون برف زمستان آرام





